|
|
|
|
|
به نام خدا برای انتظار بیست سال قبل بود . استکان چای رو گذاشت جلوش .نمی دونست چطوری بهش بگه . سه سال بود ازدواج کرده بودند.اما هر وقت از بچه دار شدن حرف میزد ترش میکرد . دل تو دلش نبود.وقتی چای سرد سرد شد مثل یخ ،بدون قند سر کشید.همه کارهاش سرد بود ،حتی چای خوردنش.می خواست بعد از شام بهش بگه اما بیرون رفت.فکر کرد زود برمی گرده.ولی ازش خبری نشد. اونم به هیچ کس چیزی نگفت . می گفت برمی گرده ،اما امشب عروسی پسرشونه و اون هنوز برنگشته... یا علی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 0:0 توسط زری
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا طلا و بلا با مادرم به ویترین طلافروشی خیره شده بودیم. ویترین مغازه پر بود از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد. اما من خیره به طلاها پشت ویترین ماندم. انتخاب کردن کار سختی بود. همه طرحها و مدلها چشمگیر و زیبا بودند اما... گردنبند مادرم که تازه وارد ویترین شده بود ، از همه زیباتر بود... یا علی زری کوچولو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 0:0 توسط زری
|
|
||