تبليغاتX
RESPINA

به نام خدا

 

    سلام

 با احترام به همه دوستانی که متن ها رو میخونن بعد نظر میدن  ؛

این بارمی خوام برخلاف عادت ، داستان یا متن ادبی ننویسم و چون هر داستانی یا متنی  یه هدفی داره فقط می خوام این بار هدف اون داستان رو بنویسم البته خیلی خیلی عامیانه تا کار خیلی ها رو برای نظر دادن راحت کنم تا نخونده ننویسن :"جالب بود " قشنگ بود " "مرسی که سر زدی " "منتظرتون هستم " واز این قبیل حرفا .... و وقتشونو هم نگیرم با وجودی که موافق این عقیده ام که : بیان یه داستان یا متن ادبی خیلی گیراتره تا اینکه بخوای اون رو عامیانه بیان کنی تا ببینیم نظر شما چی باشه : 

   " اگه کسی کار اشتباهی کرد نباید او رو سرزنش کرد بلکه باید به کمک او شتافت و او را راهنمای کرد چون کار از کار گذشته و با طعنه و سر زنش چیزی درست نمی شود و شاید با راهنمایی دیگران این اشتباه تکرار نشود . "

 

اگه طبق عادت نخوندین نظر ندین . لطفــــــــا

زری کوچولو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:0  توسط زری  | 

به نام خدا

یه داستانی رو تو خیلی از وب ها دیدم ولی چون به نظرم خیلی جالب بود و ارزشش رو  داشت تصمیم گرفتم اونو من هم بذارم و جا دارد تشکر کنم از همه دوستانی که این اجازه رو بهم دادن مرسی .

در ضمن یه پوزش از همه کسانی که تو این یه سر زدن ولی نتونستم بهشون سر بزنم ... جبران می کنم .

شاهکار جون اگه قبول  کنی تولدت رو بهت تبریک بگم . مبارک

   روزی دخترکی بود نابینا توی عالم بود تنها. روزی با پسرکی بینا آشنا شد خیلی بسیار به یکدیگر عشق می ورزیدن طوری که تنها آرزوی دخترک بینا شدن و دیدار پسرک بود روزی فهمید که می تواند از شخصی جشم بگیرد وبه جای چشمهایش پیوند بزند.                                                                                                                                    وقتی این مهم انجام شد به دیدار پسرک رفت ولی با کمال تعجب دید که پسرک نابیناست با مشاهده ان موضوع بر پسرک فریاد کرد که : تو نابینائی من بینا من نمیتوانم به یک نا بینا تکیه کنم دیگر نمیخواهم ببینمت از زندگی من برو بیرون . پسرک آهی کشید و با لبخند تلخی گفت:باشد من میروم از پیش تو ولی خواهشی دارم لطفا مواظب چشمهایم باش.

"چشم است که بینا نیست در عشق که اینها نیست ."

زری - رسپینا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:0  توسط زری  |