|
|
|
|
|
به نام او
با وجودی که هنوزم دوست ندارم طولانی بنویسم ولی بازم ...
در افسانه های ایرانی آمده است در زمانهای دور که همه چیز متفاوت از امروز بود ، گرگها پیش انسانها می زیستند و همدم و نگهبان مردم بودند . در عوض سگها به صورت وحشی در کوه دشت و بیابان زندگی می کردند و از شکار کردن به غذایی می رسیدند . تا اینکه در یک سال سرد شکار کم شد . سگها گرسنه ماندند . عده ای زیاد مردند و ... . همگی به فقان آمدند . بزرگ گله به صرافت راه حل برامد . راه حلی به ذهنش رسید . شبی از شبها سایه وار به درون محل زندگی آدمها خزید . از آنجا که سگها و گرگها از یک تیره و طایفه اند و روابطی نزدیک با هم داشتند به پیش رییس گله ی گرگها رفت و گفت " ای برادر ! چه نشسته ای که بیماری گله ی مرا فرا گرفته که تنها در بین سگها و گرگها ساری است و دارد یکی یکی ما را می کشد " گرگ پرسید " دوای این درد چیست ؟ " سگ گفت " تنها دارویش خوردن ته مانده ی غذای آدمیزاده است " گرگها گفتند ما آماده ی هر نوع کمکی به برادران و خواهرانمان هستیم . سگ وقتی دید که وضع به نفع او پیش میرود گفت " راضی به زحمت شما نیستیم . تنها یک کار باید انجام دهیم . هر چند که ما سگها از زندگی با انسانها بیزاریم اما چه می شود کرد ؟ من و افراد گله ام به درون شهر می آییم تا چند روز غذای انسانها را بخوریم و به محض اینکه حال مریضهایمان خوب شد برمی گردیم . اما برادر من نگران حال شما هستم چون این بیماری مسری است نکند خدای نکرده شما بیمار شوید ؟ " گرگ گفت " چاره ی کار چیست ؟"سگ گفت"با ورود ما به شهر شما از آن خارج شوید تا چند روز که دوباره جایمان را عوض می کنیم " . گرگها قبول کردند و جایشان را با هم عوض کردند . چند روز گذشت اما خبری از سگها نشد .... چند روز دیگر هم گذشت اما باز هم خبری نشد . گرگها به تنگ امدند به بالای کوه رفتند و زوزه کشیدند " مریض شما بهبود نشد؟" و سگها از آنطرف جوابشان دادند "نع " این ماجرا هنوز که هنوز است ادامه دارد و از آن زمان به بعد سگها با انسانها زندگی می کنند . شکم گرسنه دین و ایمان نمی شناسد .
حال تقابل زندگی با شکم سیر و مرگ با شکم گرسنه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 0:0 توسط زری
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا سلام تیر لعنتی هم خوشبختانه تموم شد . دانه های درشت عرق قطره قطره روی صورتش جاری شده بود . چه مظلومانه خود را پشت نقاب پنهان کرده بود تا دستهایش را پر به خانه ببرد و عروسک شکسته دخترش را نو کند . کودکی دستش را کشید و روی شانه هایش پرید ... چه شاد بودند این بچه ها با دستهای پر از کودکی . به یاد دخترش افتاد که دستهایش به جای کودکی پر از حسرت نداشتن بود . " امشب سراغ تو رو می گرفت کاش یک شب می بردیش گردش " "عزیزم میدانی که کار دارم . فردا خودت ببر بگردانش" دستش را در جیبش کرد و آن قدر گشت تا اسکناس مچاله ای را پیدا کرد و به او داد : "بیا اگر چیزی خواست برایش بخر . کاری کن بهش خوش بگذره !!!!" "ولی... " "می دونم ولخرجی است ولی بگذار یک شب هم که شده بچگی کند یه شب که هزار شب نمی شه " و شب بود و دوباره دلقک بود و هیاهوی کودکان ... کودکی خودش را به آغوش او می انداخت . یکی به شکلک هایش می خندید و دیگری لباسش را می کشید و او چهره خندان دلقک بود دستهای خالی پدر که گاهی با اسکناسی از از مادر و پدر کودکان پر می شد . داشت دلقک بودنش را مثل همیشه و هر شب تمرین می کرد که صدای آشنایی او را خواند : "مامان ! ببین چه دلقک خوشگلی ! می خوام باهاش بازی کنم ." سرش را برگرداند و صدایش بی صدا تر از همیشه شد وقتی دختر و همسرش را دید که کنار او ایستاده اند و شنید صدای پیکرش را که در پیراهن فربه دلقک فرو ریخت . دخترک روی شانه اش پرید و لباسش را کشید و مادرشبی خبر از همه جا گفت :" بیا پایین مامان جان ! عمو دلقک خسته می شه " و او بی صدا تر از همیشه بود آنقدر گنگ و مات ماند تا نفهمید دختر و مادر کی رفتند و حالا او بود و اسکناس مچاله ای که مثل چهره اش رنگ پرید بود و دانه های سرد و درشت که قطره قطره روی صورتش می لغزیدند . دانه های درشت اشک روی صورت دلقک برای .... یا علی زری کوچیکه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 0:0 توسط زری
|
|
||